زندگی اجتماعی یعنی یه بده بستون بزرگ، از "پول" و "تن" و "احساس" گرفته تا "کمک" که معنیش استفاده از دادنی های کسی دیگه ست
هرکسی یه سهمی داره توی این بده بستون... و از نوعی (کمیت و کیفیت)
تنها بودن کران پایین این بده بستونه...یعنی نه بــِدی و نه بستونی!!!
کران بالاش فکر کنم خفه کردن خودت توی ارتباطها و جمع های مختلف باشه
خ با فخر می گه "توان من در برقراری ارتباطات اجتماعی خیلی بالاست"
منظورش همون چیزاییه که قبلا گفتم: به راحتی سربار دیگرون می شه و از اونها استفاده می کنه و البته به نوعی هم سعی می کنه جبران کنه. ولی هیچ اکراهی نداره از خواستن...
خ راحت می ده که بستونه، اما بهایی که می ده از اون جنسیه که من خرجش نمی کنم... کفه ترازو از اون چیزی که میخواد پر شده شاید، اما به گمون من سبکتر شده... این برای خ یعنی برد... برای من یعنی باخت
برای هر چیزی باید بهاش رو داد، نه بیشتر... باید تاجر باشی و بتونی بها بذاری روی هر چیزی و بجاش از یه قرون نگذری و جاش کرور کرور بریزی
مهمه چه دادن برای ستاندن چه! مهمه فروشنده و خریدار چه بودن و پی چه خریدارها و فروشنده هایی بودن
پول بدی، تن بخری... وقت بذاری اعتبار پیدا کنی... آبرو بدی و فرصت تماشا داشته باشی...یا دل وجون بدی و بستونی
بلاخره همیشه از چیزهایی که داری باید بدی تا چیزی رو که میخوای بدن بهت... پس مهمه که چی داری و چی میخوای
معامله وقتی ایراد پیدا می کنه که اونچیزی که داری برای بدست آوردن اونچه که میخوای کافی نیست یا اصلا به دردش نمیخوره
همه جون می کنیم تا نبازیم توی این معامله ها
بالا و پایین می کنیم داشته ها و نداشته ها و خواستهامون رو تا یه وقت نبینیم که هیچ سرمایه ای نمونده و هیچ چیز هم کف دستمون نیست ...
اینا صورت عاقلانه ماجراست... وگرنه گاهی هم : خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا
هوس قمار دیگر
خب هرکی یه جور لذت می بره
یا نبازی یا اگه باختی لذتت رو برده باشی
(من هرجایی نه اما قمار کردم... هوس قمار دیگر هم هست هنوز... هرجایی نه اما... باقی جاها هم هوسی نمونده)
حالا فکر کن چند تا حالت می شه از ترکیب نیازها و اولویتشون و سرمایه ها و طرز خرجشون، درست کرد؟ گمونم به تعداد آدما بشه
آدمای باخته این وسط زیادن... کم اونایی هستن که می دونن بعضی باختها رو نمی شه برد کرد... دیگه سرمایه خرج نکردنی رو به پاش نمی ریزن... می فهمی چی می گم؟ باید بدونی چی رو نباید خرج کنی... آخر این خرجها، معامله رو بازم باختی... شاید یه جور دیگه
اگه توی بازاری باید تاجر باشی ... هر برنده ای هم تاجر نیست... تاجر باید باشی... وگرنه پا بکش و برو بیرون از بازار...تنها باش (دیدی بعضیا توی بازار هستن که فقط تجارت کنن، نه سود؟ می شه همین که تقلایی دارم اگه هنوز، برای ورشکسته نشدنه)
پس کدوم ذوق؟ کدوم رنگ؟ کدوم نشون؟ دور باطل تموم شده... سوزن گیر کرده... راهش انگار فقط اینه که بلندش کنی
بنماند هیچش الا
هوس قمار دیگر
خب هرکی یه جور لذت می بره
یا نبازی یا اگه باختی لذتت رو برده باشی
(من هرجایی نه اما قمار کردم... هوس قمار دیگر هم هست هنوز... هرجایی نه اما... باقی جاها هم هوسی نمونده)
حالا فکر کن چند تا حالت می شه از ترکیب نیازها و اولویتشون و سرمایه ها و طرز خرجشون، درست کرد؟ گمونم به تعداد آدما بشه
آدمای باخته این وسط زیادن... کم اونایی هستن که می دونن بعضی باختها رو نمی شه برد کرد... دیگه سرمایه خرج نکردنی رو به پاش نمی ریزن... می فهمی چی می گم؟ باید بدونی چی رو نباید خرج کنی... آخر این خرجها، معامله رو بازم باختی... شاید یه جور دیگه
اگه توی بازاری باید تاجر باشی ... هر برنده ای هم تاجر نیست... تاجر باید باشی... وگرنه پا بکش و برو بیرون از بازار...تنها باش (دیدی بعضیا توی بازار هستن که فقط تجارت کنن، نه سود؟ می شه همین که تقلایی دارم اگه هنوز، برای ورشکسته نشدنه)
پس کدوم ذوق؟ کدوم رنگ؟ کدوم نشون؟ دور باطل تموم شده... سوزن گیر کرده... راهش انگار فقط اینه که بلندش کنی




