Saturday, March 15

Prejudice?

" Hi,

es sieht so aus, als waere es jemand fuer dich, aber halt wieder mal aus Iran...

Gruss, "

برگرفته از مکاتبات دو استاد آلمانی

Friday, March 14

نشانه‌هات


اینکه به گمانم خواب فرشها صاف نمی‌شود نشانه است
اینکه کمدها صاف کنار هم نمی‌ایستند
اینکه آردها طعم سابق را ندارند برای پختن حلوا
اینکه هرچه می‌تکانی خانه را، همیشه همه چیزش غبارآلود است
اینکه خانه تا بی‌نهایت خالی است

اینها نشانه‌هایش هستند وقتی دیگر نمی‌خواهم صاف چشم بدوزم به نبودنت

Monday, March 10

102



توی مغز من، هر تیکه‌ی تنم که می‌بینمش یا حس می‌کنمش، یه سهمی داره... دیدن به حس کردنشون کمک می‌کنه... توی آینه... با کج کردن گردن... کنار زدن یه گوشه از لباس... حرکت دادن و توی دید آوردن اون تیکه‌ی تن... ذهنم مشغول این تیکه‌ها می‌شه... هر تیکه‌ حق داره توی ذهنم، توی اون قلمروی اختصاصی خودش،‌ بره خودش فکر کنه، حس کنه، درد بکشه، قلقلکش بیاد... می‌تونه گاهی تمام خودآگاه منو معطل خودش کنه... مثل بچه‌ای که بخواد مامانش تماماً مال خودش باشه و نه بره 10 تا بچه‌ی دیگه هم...
حالا شما مثلاً پای نود و سوم هزارپا رو تصور کن... اون پا توی دید هزارپا نیست... من نمی‌دونم هزار پا چطور درموردش فکر می‌کنه؟ اصلاً فکر می‌کنه هیچوقت؟ اون پا چه زندگی یکنواختی داره وقتی نمی‌تونه خبر داشته باشه یه چشمی هست که اگه می‌تونست ببیندش، می‌تونست حق احساس شدنش رو بیشتر کنه،‌ درکش رو از خودش بالا ببره، احساسش رو بپزه، و راه رو براش باز کنه که ذهن هزارپا رو گاهی تماماً تسخیر کنه...

دیده نمی‌شه... دخالتی نمی‌دنش توی تصمیم‌هایی که دیدن تغییرشون می‌ده... اولین پایی نیست که راه تعیین می‌کنه... همیشه همون راه رو می‌ره که پای قبلی رفته... مجبوره با حالت و زاویه‌ای فرود بیاد که تعادل پای جلویی و عقبی و کناری به هم نخوره... هیچوقت هیچ نقشی توی شکارهای هزارپا نداره که توی 5 سانت اول تنش رخ می‌ده... توی خوردن شکار هم... اوووه... اگه فقط می‌دونست حس اون پاهایی رو که خفاش رو بین خودشون نگه می‌دارن تا دهن هزارپا تیکه تیکه بخوردش... نفهمیدم این هزارپا چطور جفت می‌شه (به‌عنوان "صحنه" از فیلم علمی سانسور شده بود)، اما با حساب کتاب خودم تصور نمی‌کنم اون پای نود و سوم دخالتی توی قضیه داشته باشه...
تمام درکش از زندگی، ترشح پای جلوییشه و شاید بازیش با پایی چند تا پا پایینتر..
شاید هم فقط خاک... پستی‌ها و بلندی‌هاش... نرمی و سختی‌ش... خشکی و رطوبتش... داغی و سردیش...

وقتی هزارپا داره به هزار تا منظره‌ی روبروش فکر می‌کنه و برای حرکت‌هاش برنامه‌ریزی و حساب کتاب می‌کنه، یا حتی با بوی تن هزارپای دیگه‌ای مشغوله، یه نویزی توی ذهنش هست... گاهی داغ... گاهی سنگین... که نمی‌فهمه از کجاست... شاید مال پای نود و سومه... شاید هم مال پای صد و دوم... که داره بی‌نظم خودشو پرت می‌کنه اینور و اونور... شاید هزارپا بلغزه کمی... شاید صد و دو به نود وسه نزدیکتر بشه

Saturday, March 8

خونه‌تکونی


...نفهمیدم کدوم فالها مال من هستن

معاشران گره از زلف یار باز کنید
شبی خوشست بدین قصه‌اش دراز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و اِن یکاد بخوانید و در فراز کنید

دامن‌کشان همی شد در شرب زر کشیده
صد ماهرو ز رشکش جیب قصب دریده
یاقوت جانفزایش از آب لطف زاده
شمشاد خوش‌خرامش در ناز پروریده

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهر هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس

برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت
که خدا در ازل از اهل بهشتم نسرشت
تو و تسبیح و مصلا و ره زهد و صلاح
من و میخانه و ناقوس و ره دیر و کنشت

چی کار باید می‌کردمشون؟

Wednesday, March 5

Virgin


:سوادش مفت نمی ارزه دکتری که بجای اینکه بپرسه
Have you had any se-x-ual relation?
:بپرسه
Are you married?

و بعد هم با توضیح دخترک چنان به چهره ش نگاه کنه که انگار مامانشه یا مربی تربیتیش
سوادش که هیچ
خودش هم به هیچی نمی ارزه

Monday, March 3

Horror

برام مهم نبود چه اتفاقی داره می‌افته... ماجرا ملغمه‌ای بود از افسانه‌های عرب و چین و داستان‌های شاهنامه.... تا رسید به یه زندگی مدرن شهری...
پیرزن رو جلوی چشمای من کشتن و پیچیدن لای پتو... زوم فقط روی پیرزن بود و به انزجار که رسید ازش روگردوند... پشت بومهایی توی زوایه‌ي دیدم بودن که من از خیابون با گردن کج بهشون نگاه می‌کردم... جسد پیرزن مثل توپ از پشت بومی به پشت بوم دیگه پرت می‌شد... سرخورده از فرهنگ ترس و دروغگویی جامعه، داشتم به خیابونی که از روبرو می‌رفت زیر شکم ماشین، نگاه می‌کردم... جسد پیرزن افتاد جلوی ماشین... مشمئز سرمو برگردوندم و خودمو از در ماشین پرت کردم بیرون... خیره شدم به اتوبوس سیر و سفری که سه برابر اندازه واقعی‌ش بود و داشت می‌اومد که لهم کنه

خیال دروغ



...دروغ دروغه، فرقی نمی‌کنه
از این به بعد به خیال اینکه تمام آهنگ‌های عاشقانه برای من خونده شده‌ن می‌رقصم


به خیال اگه بود، تابه‌حال باید از سرطان مرده بودم به‌خاطر اینهمه سیگار کشیدن خیالی

Saturday, March 1



به‌گاه که نوازش باید، کلمه دشنامی‌ست
آن‌گاه، در گریز از گفتن و شنیدن لذتی هست که نیابی در نشستن و گفتن و شنیدن
آن‌گاه، در گریز لذتی هست
بی‌درد


Wednesday, February 27

بحرانهای مهدکودک جیگر



ر: چند تا دوست پیدا کردی؟
!جیگر: خیلی
با کدومشون از همه دوست تری؟ :-
متین :-
دختره یا پسر؟ :-
پسره... یکی هست... به من می گه تو دختر نیستی... :-
من می گم ایناها... من گوشواره دارم... یه عالمه هم دامن
متین چی میگه؟ :-
متین می گه تو دختری :-

Saturday, February 23

دوایر زرد


برشما باد اکتیو داشتن آرشیو مسنجرهاتان... آنجا که حافظه و تن و احساس از رمق افتاده اند و از روشنای دوایر زرد، هیچ درنمی یابید جز گیجی طولانی فراموشی


عاشقی مان پریشان شده در پراکندگی شهرها... سفر می کنیم و در گذر از هر دوراهی، به راهی که برنگزیده ایم خیانت می کنیم...

برشما باد اکتیو داشتن آرشیو مسنجرهاتان... آنجا که حافظه و تن و احساس از رمق افتاده اند و از روشنای دوایر زرد، هیچ درنمی یابید جز گیجی طولانی فراموشی