Monday, July 7

Pear Tree

دنبال تلفظ اسم فامیل این خانمی بودم که قراره ببینیم همو که تازه فهمیدم

Poirier is a French surname, meaning pear tree.

...یاد "درخت گلابی" افتادم

خبر ندارم اين آخرين باري ست كه او را مي بينم. كف دست هايم مي سوزد و به نظرم مي رسد كه اسم او را روي تمام بدنم خال كوبي كرده اند. بهم مي گويد عازم فرنگ است. پس تابستاني در كار نخواهد بود. نبايد گريه كنم . هرگز. دندان هايم را بهم فشار مي دهم. گلويم گرفته است. گوش هايم صدا مي دهد. خيس از عرق هستم . گريه توي دهانم است؛ توي دماغم ؛ پشت پلك ها ؛ لاي مژه هايم. ملافه را روي صورتم مي كشم . تب دارم و به نظرم مي رسد كه همه چيز – باغ دماوند و ((ميم)) را در خواب ديده ام. هذياني بزرگ پشت پلك هايم مي چرخد و در آن واحد در تمام روزهاي تابستان گذشته حضور دارم. نفسي گرم و خوش بو به صورتم مي خورد. صورت ((ميم)) نزديك به صورت من؛ آن سوي ملافه است. زبانش را به نوك دماغم مي مالد و بعد ؛ مثل هميشه؛ به رسم يك جور دوستي و نشانه عشق(عشق را من پيش خودم فرض كرده ام)؛ سر دماغم را ميان دو انگشتش مي گيرد و آهسته مي فشارد؛ و پيش از رفتن؛ پيش از براي هميشه ناپديد شدن؛ چشم هايم را مي بوسد -چشم هاي خيس و داغ و گريانم را – و من مي دانم كه بوسيدن چشم دوري مي آورد



Sunday, July 6

Silence of the Wolves


کمی بخاطر اسمی که گوشه اینجاست و به چیزهایی می‌شناسنش و هنوز نه به چیزهایی، کمی بخاطر قصه‌هایی که زندگی کردنشون هم تلخه چه برسه به نوشتنشون، کمی بخاطر ته‌مونده غروری که کارش شده چادر بعضی دردها و ناله‌ها رو پوشوندن به دردها و ناله‌های دیگه، کمی هم بخاطر امید کمرنگی که جوهر جمله‌های سیاه گمش می‌کنه
کمی هم بخاطر حال همه توهایی که حالم رو می‌دزدم از چشمهاشون،



















Thursday, July 3

unexpressed


‌:گفت
ژن‌های زیادی توی بدن هر موجود زنده هست که نهفته یا بیان‌نشده باقی می‌مونن... ندرتاً می‌زنه و یه ماده‌ای مدام وارد بدن می‌شه که معمولاً نمی‌شده و ساختار ژنی معمول، مناسبش نیست... این ماده می‌ره و حفاظ پروتئینی اون ژن نهفته‌ای رو که نیاز داره تخریب می‌کنه...
می‌زنه اون ژن رو بیان می‌کنه...

سرمست شدم... خودش هم نفهمید چه روایت نابی از عشق داشت وسط سخنرانی

Wednesday, July 2

Wonder



مدام حس می‌کنم ذهن خیلی خامی دارم... خامیش رو حس می‌کنم با اعصابی سوای بینایی... می‌تونم با دستم لمس کنم سفتی و سختی‌ش رو... از شدت پرتابم به اینور و اونور بخاطر نخراشیدگی‌هاش می فهمم چقدر نتراشیده‌ست... حس می‌کنم چقدر اعصاب بریده بریده و بی‌اتصالی دارم... انگار یه سرزمین برهوت هست که جاهاییش جاده‌ای کشیدن و کمی جاهایی کنار راه، زندگی لمیده... من دور می‌شم از این راه‌ها... رو به شن‌های بی‌رد و راه، ساعت‌ها بی‌حرکت و گنگ و ساکت می‌مونم... بی‌عصبی که شعله‌ور بشه... احساس کندی بدی پیدا می‌کنم... کندذهنی... زمان درشت می‌شه و هی منو می‌بلعه... من ساکت... بی‌هیچ اتفاق و مقابله‌ای... فقط ردی هست ازم روی زمان... مثل نویز بیخودی که فیلترلازمه... کند که می‌شم تصوراتم هم کوتاه می‌شه... خاطرات تیزی و تندی ذهنم گم می‌شن... یادم نمی‌آد اصلا هیچ وقت تندتر از این حس کرده باشم... یا عمیق‌تر... شن می‌شم... دون‌دون و جدا و با یه باد پخش و پراکنده



گاهی هم خیال می‌کنم کند نیستم... برعکس... زیادی تندم...
احساس سرعت شبیه احساس نفهمیدنه... وقتی نمی‌تونم اجزای حرکتی رو بلافاصله تجزیه و تحلیل کنم تند به نظر می‌آد... وقتی فهمیدمش دیگه کند به نظر می‌آد... تندترین ترانه‌ها هم بعد از چند بار شنیدن کند می‌شن... تندترین رقصها، مثل حرکت آدمای فلج می‌شه... تکرار فهمیدنی‌ها خسته‌کننده‌ست... دنبال نفهمیدنی‌ها می‌رم... سرعت بیشتر... معتاد می‌شم... ولع سرعت پیدا می‌کنم و سیر نمی‌شم... همه چیز کند به نظر می‌رسه... دور می‌شم از همه چیز... دنبال خیالی و فکری و بازی‌ای تند و پیچیده می‌رم سراغ ذهنم... بعد می‌رسم به احساس عصب‌های منقطع و بریده‌بریده...


اینها مهم نیست... می‌دونم... مرضم کمبود شگفتی‌یه



پ.ن: خوبه که وقتی می‌خوام بد و بیراه بگم به یه عده‌ای، یادم می‌ره و می‌شینم درمورد کندذهنی خودم می‌نویسم! درد همون درد قحط شگفتیه... که اگه شگفتی بود، چه خیالی بود... کِی کی آزرده می‌شد از این جفنگیات


Tuesday, July 1

UN REAL

S1M0NE

Thursday, June 26

My Weeping Meadow


خواب دیده بودم که اضطراب مادر شدن دارم!... خواب دیده بودم جنین فاسدشده چرک‌آلودی رو از تنم بیرون می‌کشن... خواب دیدم مدادها و خودکارهام رو از چاهک توالت بیرون می‌آرم و هیچ کثافتی آغشته نیست نه به دستم و نه به قلم‌ها
خواب ندیده بودم که اینهمه حاضر باشی............ روزی که باید می‌بوسیدمت... یا پیش گُل‌ها می‌نشستم و یادت می‌کردم... با ترانه‌ای که به تلخی نبودنت آهنگ می‌داد... اما باز هم نادیده گرفتمت و خودم بودم... لاف می‌زنم که اگه بودی
.......


Tuesday, June 24

To Filter

بلاگ اسپات عزیز فیلتر شده! از این به بعد هم اینجا می نویسم و هم این جا
پ.ن: یه روز فیلتر بود! منتها ما هم هول کردیم، گفتیم فردا ممکنه دیگه دستمون نرسه اینجارو باز کنیم... خواستم تکلیف رو معلوم کنم

Saturday, June 21

از تمام غربالهای آویخته خسته تر

:این نرگس خودمونه

هزار سال
توی آفتاب ایستاده ام
هزار سال
و بوی تو
از شعرهای من
نپریده است
من
بوی تو را گرفته ام
توی خورشید
نگاه کرده ام
و هزار سال
نقش چشمت
از روی چشمهام
توی آب
ایستادم
هزار سال
و رد دستت
روی دستهام
هزار سال
فکر کردی
فراموش
می شود
!!هزار سال

Wednesday, June 18

Not just an observer


خدای حساب و کتابهارو می‌نشونی رو طاقچه خیالات بچگیت کنار تمناها و قهرهات... که کمی استراحت کنه با تماشای تو که می‌خوای بزرگ شی و از پای معامله با خودش و همه بلند می‌شی و پای رگی که نمی‌زنی، می‌شینی و فقط با خودت معامله می‌کنی... خودت... دار و ندار بودنت رو جمع می‌کنی و یه لیست می‌گیری و می‌ذاری توی جیب چپت... حسابهات رو همیشه جایی می‌بندی که بدهکار کسی نباشی و خیالیت نیست کسی بدهکارت باشه...

بعد
دیر یا زود
کم میاری
مثل همه

برمیگردی؟
شاید
اما نه دیگه هیچوقت برای تمنا
برای داد و قهر شاید
...
خالی شدن فقط
شاید

Monday, June 16

Understanding!


از بچگی هیچوقت به هیچ مردی و هیچ عشقی خرده نگرفتم.... اما این متلک پراکنی‌ها رو هیچ‌وقت تحمل نمی‌کردم... اما این روزها گمون می‌کنم اینم رفع شده! بس که هر بچه‌ای رو که می‌بینم نمی‌تونم جلوی زبونمو بگیرم و یه قربون صدقه‌ای حواله‌ش می‌کنم...
شیکم پسره زده بود بیرون و خودش توی بغل مامانش لمیده بود و نگاهش که بهم خورد بهش گفتم چطوری تپلی؟
یا اون یکی به جوجه‌هاش می‌گفت ساکت! که شروع کردم گپ زدن باهاش و تا صدامون به هم می‌رسید جواب همدیگه رو می‌دادیم...
دختره رو هم که نگو... همینطور بیرون مغازه ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم و هی با خودم کلنجار می‌رفتم که یه موقع نرم توی مغازه و جلوی پسرهای مغازه‌دار و مامانش بغلش کنم... نیم‌وجبی با اون موهای طلایی خیلی بلند و به هم چسبیده و پریشون که ریخته بودن روی صورتش و جلوی چشاش رو هم گرفته بودن، یک چیز اصیلی بود... وحشی و ناز... با اون اندام کوچولوی قوی و ظریف... و اون حرکات بی‌محابا