
Saturday, April 4
knowledge
- Excuse me, but you don’t know enough about life to say a thing like that, Sister.
- I know enough.
- You know the rules maybe, but that don’t cover it.
- I know what I won’t accept.
- You accept what you gotta accept, and you work with it.
Doubt
Thursday, April 2
آه... هفت سالگی!
یک کلاس یا یه مدرسه بودن که هجوم آوردن توی قطار... دختر و پسر به هر رنگ و سایز و سن... کله مو کرده بودم توی مونیتور و صدای موزیک رو بالا برده بودم که با تماشاشون آدم فضولی به نظر نیام! به ایستگاه بروکسل نورث که نزدیک می شدیم غلغله افتاد بینشون...همه پسرها ریخته بودن پشت پنجره های سمت چپ ... از نیم وجبی ها آی و اویی در می اومد که از نصف مردهای ما عمرن درنیاد (از نصف دیگه هم گاهی ممکنه صادر شه)!... دخترها هم می خندیدن و بعضی ها هم مثل من لبخند افاضه می کردن! شانسشون تمام ویترین ها هم پر بود و پشت هر ویترین یکی ژست گرفته بود و با نگاه غمگین که نه، فیلسوفانه ای، به عمق دیوار روبروش نگاه می کرد... مردها توی فاصله ی پنجره و دیوار روبرو آروم قدم می زدن... اونها که توی ویترین ایستاده یا نشسته بودن، انگار به مردی خیالی که توی دیوار، زیر ریل راه آهن ایستاده بود، خیره بودن... پسربچه ها هم از توی قطار، از سر و کول هم بالا می رفتن که حتی یکی شون رو از قلم نندازن و برای هر کدوم صوت مخصوصی در کنن!
**
نوشته ی روی دستبندی رو می خوندم که به دست مردی بود که میله ی مترو رو از بالای دست من گرفته بود...
makepovertyhistory
***
توی ایستگاه های مترو و قطار بروکسل یاد تهران خودمون می افتم... زنهای بچه به بغل نشستن پای دیوار و نگاهشون به ارتفاعی دوخته شده حدود وسط قد جمعیتی که تند از جلوشون می گذره... تا بی اینکه به چشم کسی نگاه کنن، متوجه باشن کی توجه داره بهشون... تا تله پاتی کنن و ترحم بخرن...
****
من اگه فقیر باشم، اگه هیچ انتخابی نداشته باشم، ترجیح می دم جنس باشم تا هیچی... تا گدا... حالا هرقدر هم جنس ضررداری باشم... مشتری خودش باید عاقل باشه... برای من مهم اینه که خواسته بشم، نه اینکه بخوام
*****
دو خط آخر قابل تعمیم است به هر فقری
Wednesday, April 1
Thoughts of thighs!
- May be you should take your hand off my thigh.
- My hand's not on your thigh...
White Palace
Friday, March 27
Deli2Live - 2
در ادامه ی خودکوبی های اخیرم، بعد از قریب به 6 ماه زندگی صلح آمیز با غرایب خونه م، دیروز از پله های معرف حضورتون سقوط کردم و کم مونده بود قلفتی فرو برم توی در شیشه ای و بعد هم یحتمل با کله توی گلوی یه مبلی... که درست پشت در شیشه ای (و نمی دونم چرا اونجا!) متوقف شدم و لش کوفته ی خودم رو کشیدم توی هال... نزدیک مبل که رسیدم، دیدم هیچ درمانی بر دردم نیست جز فریاد... تصمیم گرفتم رحم کنم به حال خودم و داد بزنم و این تکلیفو با موفقیت نسبی انجام دادم و حال مساعدتری نسبت به کل ماجرا پیدا کردم... امروز در پی سوال یکی از دوستان، مترصد فرصتی هستم که برم دستشویی و با فراغ بال بگردم دنبال رنگ نارنجی بین مجموعه رنگهای پاشیده زیر پوست رون و باسنم... بلکه هم عکسی انداختم ازش و زدم کنار یکی از این تابلوهای هزار رنگ روی دیوار... شاید هم گذاشتم روی دسکتاپ معظم
waiting for Lady-Live's permission for further information on the topic!
این ها تمام حرف هایی است که می خواستم قبل از رفتنم بهت بزنم. توی خانه یا توی ایستگاه قطار یا توی ترام یا ... ولی شد این جا توی دفترم و خب هیچ چیز توی این دنیا قابل پیش بینی نیست.
برای بعضی آدم ها لازم است که قبلش بروی روی قرآن یا هر چیز مقدس دیگر ولی فکر نمی کنم برای لیدی لازم به این همه تشریفات قبل از اعتراف باشد و فقط به لیدی می گویم که همه این ها از ته دلم است و یک آدم دلی می تواند حرف های دلی را تشخیص بدهد و حتم دارم که لیدی هم دلی است و چه خوب می شود از این به بعد اسمت را بگذارم "لیدی دلی" و بعضی وقت ها هم "دلی" خالی!
لیدی دلی عزیزم!
خب تیوب خمیردندان تو به نصف رسید توی این دو روز و اول یک قطار در بروسل دچار نقص فنی شد و با تاخیر نیم ساعته یکی دیگر آمد و جایش را گرفت. بعد برای چند دقیقه خواب چشم های من را گرفت و من را چهار ایستگاه بعد از انتورپ رها کرد. بعد در آن ایستگاه یک قطار دیگر کنسل شد و بعد از یک ساعت ایستادن توی بوران بهاری یکی دیگر آمد و جایش را گرفت. بعد من تو را دیدم که مثل همیشه زیبا بودی و خواستنی و مهربان و انگار باد موهایت را آشفته کرده بود. خواستم یک جایی آرام بگیریم و همه این حرف ها را بهت بگویم. اما با تعجب دیدیم که قطار هشت و نیم اوترخت از لیست قطارها غیب شده است و باید برویم آمستردام و باز دیدیم یک قطار آمستردام جلوی ما سبز شده که با تقلا سوارش شدم و تا درها بین من و لیدی دلی فاصله انداختند دیدم که کیف لیدی دلی همچنان روی دوش من باقی مانده است و هدیه ای که برایش گذاشته بودم توی یکی از پلاستیک های توی دستم. بعد فهمیدم که آن قطار ویژه رزرویشن است و من باید 40 یورو بابت سوار شدنش بدهم و هیچ ربطی به بلیط اینترنشنال عادی من ندارد و این در حالی بود که انگار قبلش موقعی که من در قطار بروسل و تو توی ترام شماره 24 بودی به چهار زبان زنده دنیا در موردش حرف زده بودند. بعد هر کاری کردند نتوانستند از کارت بانک من مبلغ را بکشند بیرون و پول کشی هم در کار نبود. بعد فهمیدم که تصادف وحشتناکی در گودای آلمان شده و قطار ناپدید شده اوترخت بی مناسبت با این حادثه نبوده و تمام ورود ها تا اطلاع ثانوی بسته شده است. بعد من و دو دختر مراکشی را در ایستگاهی که سابقه توقف نداشت آن قطار را پیاده کردند و ما رفتیم روسندال. ما هم مسیر بودیم و من دو تا دوست خیلی خوب پیدا کردم که در تمام این مدت کمک من می کردند که بارهای سنگینم را جا به جا کنم. خنده دار است نه؟این همه به در و دیوار کوبیدن ها نمی دانم به خاطر چی بود. برای این که یک پسر مسلمان توی قطار روسندال به هنگلو که در تمام مدت من و مراکشی ها را احتمالا پاییده بوده و حرف هایمان را شنیده بوده، بعد از رفتن آن ها، موقعی که من سرم را با خستگی به شیشه تکیه داده بودم و چشم های گود رفته از خوابم را با تاریکی دوخته بودم، بعد از پرسیدن چند سوال از من خوشش بیاید و ازم تقاضا کند که با هم بیشتر در ارتباط باشیم و شماره تلفنم را بهش بدهم و بعد از من رویم را بکنم آن طرف و قطار نگه دارد در ایستگاه مورد نظر او و او همان طور با نگاه عجیبش بایستد بالای سر تو و همچنان مصر و بعد که با نا امیدی بخواهد از قطار برود بیرون قطار شروع کند به حرکت و او هم جا بماند و بعد بنشیند جلوی من.
شاد باشی لیدی دلی و پر لبخند
دوستت که هنوز اسمی برایش انتخاب نکرده ای
آشفته ام... بهانه اگه باده یا تقلا برای خوشی چهار تا آدم مثل خودم، یا دلی که ترک لیوانهارو می بینه و توی دست نگهشون می داره تا بشکنن و بسوزونن... بهانه هر چی که هست، من می خندم که آشفتگی م باز تلخ نشه و له نشم زیر ناشادی مهلکش...
اما برای تو شادم... از توانت و خسته نشدنت... از این تکاپویی که داری برای بیشتر و بهتر بودن... از اینکه می بینم توی کولاک اتفاقها تاب می خوری خوشحالم... دنیا گاهی که می خواد کاری بزرگتر از قد و قواره های عادتش کنه، مثل من دست و پا چلفتی می شه... تعجب نمی کنم بعضی دقیقه ها چه همه چیز به هم تاب می خوره که مزه ی هر لحظه حست رو که چشیدی بتونی بسپریش به گرسنگی ذهنت تا ساعتها نشخوارش کنه... برات خوشحالم و برای خودم هم که جایی قاطی کولاکی شدم که دل یه آدم زنده توی دنیا به پا کرده... شاید اینجا و مونیتور پریشونی بی حواس من هم بهانه ی یکی از سلوکهای خودت بودیم... گاهی سوته دل تشنه ی گفتنه، اما می ترسه از اینکه بخت آروم آروم پخته شدن خامی رو با هزار تا آتیش رنگ به رنگ روزگار بگیره... اگه گنگی کردم، اگه کلافه شدی بس که بی نتیجه گیری و قانون گذاری حرف زدم و مثال های متناقض زدم مدام و رها کردمت بی جمله ای که بچسبونی سر در غربتت، از سر نامحرمی نبود که رسواتر از اینهام... از سر خست نبود، که سوخته نه مالی داره و نه زکاتی...ترسیدم... که تورو با آتیش خودم بسوزونم و نگذارم پای شعله های شاید نرم نرم زندگی خودت بپزی
حالا خوشحالم که می بینم غلط نکردم که دست زندگیت رو خوندم
اسم پیشنهادیم هم دو تاست... یکی همونی که قبلا گقتم
Lady N
دومی هم یه کمی تو مایه های مولتی مدیا و رسانه و ایناست!
Narges-Live
می تونی هم ترکیبشون رو انتخاب کنی:
Lady Live
ولی دیگه خیلی خارجی می شه...
انتخاب آخر با خودت...
کیف که قابلی نداره... یادگاری... هدیه هم بمونه به وقتش که اومدم دیدنت... یا یه وقت دیگه ای که فکر کردی فوری فوتی باید خوشحالم کنی...
Monday, March 23
Wednesday, March 11
زیبای بیگانه
تا قبل از این، قبل اینجا، هر وقت با خودم زمزمه می کردم
امروز بوسه های تو یادم آمد
در این زمین زیبای بیگانه
زیبای بیگانه به نظرم صفت زمین به معنای عامش بود... امروز...اینجا... وقتی خوندمش حس کردم بیگانگی ش یعنی وطن نبودنش...
این زمین زیبای بیگانه
امروز هوا آفتابی بود... اسفندی... بهاری... نوک کوهی... شاید بره همین بود که "یادم آمد"... شاید هم نه، خبر احتمال سر زدن بود... وسط روز یک دفعه افتادم توی لوپ یادها... آدم ها... احساس ها...
پوستم رو پاره کردم و قفسه سینه رو مثل قاب کهنه ای وقت خونه تکونی باز کردم و گذاشتم کنار... قلبم باد می خورد بین دست های نمدار آسمون آفتابی امروز...
ولی نه... همه ش از حرفای توی ماشین شروع شد... ماشین فاطیما...
توی سفارت انگلیس، مدارکم رو که تحویل دادم و نشستم نزدیک دختر سیاهی که از وقت اومدنش چند بار جا عوض کرده بود و کنار آدمهای مختلف نشسته بود، بهم گفت پول نقد کم داره و توی کارتش هم 50 یورو داره... نه می تونه کامل نقد پرداخت کنه، نه با کارت... نقدش رو تکمیل کردم که بعد از حساب بانکش پسم بده... یک ساعتی منتظر بودم تا مدارکش رو تحویل بده و بیاد... یکی ته ذهنم مدام ور می زد که اگه دروغ گفته باشه چی؟ بعد هی شاهد می آورد... هی شاهدهاش رو می نشوندم سر جاشون که چرندن... بعد دست می ذاشت روی نقطه ضعفم... که الان طرف داره بهت می خنده و تو اینجا میخ شدی... لااقل برو، مضحکه ی خودت نشو... جوابشو می دادم که جای شک نیست... بعد می گفت به فرض هم که اومد و رفتید هم دم بانک... اگه حسابش خالی بود دستت به کجا بنده؟ جوابشو می دادم دلم می خواد اعتماد کنم... حالم خوشه با اعتماد کردن... آخرش گفت باشه... حالا که کردی... دفعه ی دیگه لااقل فکر علافیش رو قبل از خوشی اعتماد کن... بهش پوزخند زدم... روی نوک پا یه چرخ زدم و یه قدم رفتم عقب و کنارتر و توی حالت ضربدری پاهام وایستادم و ژست گرفتم براش... توی شیشه می دیدمش که روی صورتم خفه شد... سرخوش بودم...
فاطیما که پشت شیشه پیداش شد، دیگه لشش هم نبود... سبک بودم... پر لبخند
جریمه شده بود برای پارک... گپ می زدیم تا برسیم به بانک... از دوست پسری که می خواست بَره دیدنش بِره انگلیس... از آر اند بی... از دوست نداشتن بروکسل... از شهرهای کوچیکی که حس وطن دارن، حتی اگه شهر خودت، بزرگ بوده باشه... از شهر خودت...
یه تیکه ابر سفید گنده نشسته بود روی اون آبی شفاف... رد دو تا هواپیما روش ضربدر زده بودن... هواپیمای سومی داشت با یکی از قبلی ها کمی پایین تر ضربدر دیگه ای روی آبی آسمون می زد...
همه جا شلوغ بود...
کلی رونده بودیم و رفته بودیم بانکی که دوستش کار می کرد... حساب بانکی ای توی کار نبود... ازش قرض کرد... مثلا من نفهمیدم...
یه ساندویچ هم لابد به حساب دوستش گرفت... 50 یورویی رو که توی مشتش مچاله شده بود و روغنی، بی تعارف گذاشت کف دستم...
- Simon, you’re the only man I know who borrows money to repay a debt that you took to repay a debt.
- And that’s why you love me…
The Hunting Party
یخ بود... پشتش مضطرب... تازه وسط های راه تونست به چشمام نگاه کنه وقتی حرف می زدم... توی برخورد اول وقتی آدمها یخ هستن نمی تونم بیشتر از معمول دوستشون داشته باشم... ولی اگه یخشو تمام آب کرده بودم، دوست داشتنی بود...
Monday, March 2
self-value
Wednesday, February 18
dosage
Sunday, February 15
Sun in Aquarius
When Saeedeh was born, the Sun was in the Sign Aquarius, the Rebel, the Genius, or the Exile. Saeedeh 's basic sanity and vitality depend on a constant diet of experiences that many people might consider strange, eccentric, or at least grossly impractical. The key here lies in the realization that every culture, society, and family is inherently conservative, an observation which typically applies even more stringently to sub-cultures -- try being a hippie with a crew-cut, a New Ager who doesn't think "organic is better," or a rapper with the brim of her cap facing forward! Add one more point: for Saeedeh , the experiences that are inherently invigorating and meaningful happen to be ones that are culturally encoded as "a little weird." So: the saner she becomes, the more unusual she will look! It's as simple -- and as complicated -- as that. There is so much potential for questioning and doubting all the "received wisdom" of the world in Saeedeh that she will either trust that path no matter where it leads her -- or wind up releasing that defiant energy in pointless ways: various symbolic rebellions, icy emotional detachment, and general contrariness. Naturally, anyone who is wired to understand her is not going to be someone of a militantly, nervously conventional character! No such person could follow Saeedeh very far down the road of her free-spirited, independent destiny. Find out more with your full-length reading...
