Sunday, November 23

Just for me!


من فکر می‌کردم جمعه هاست که هوا بیقرار میشه! حالا میبینم که نه، یکشنبه هاست!!!!!! نمیفهمم هوا از کجا میفهمه کجا چه روزی تعطیله! البته میتونه بفهمه ها! ولی‌ خوب آدم دلش میخواد بگه ‌ای شیطون!
حتا انگار چیزای ظریفتری رو هم میفهمه! من که می‌خواستم بیام همه میگفتن زودتر از تهران هواش سرد میشه، بیشتر هواش بارونی یه، اما برفی نمیشه!
من که رسیدم اینجا، یه هفته هوا آفتابی بود و اینا از ذوق تو هم نمیگنجیدن! حالا هم، امروز داره برف میاد!

Sunday, November 16

LOST 1/2

-How's that for a tragedy?
I became the man I was hunting.

Saturday, November 15

یاد ایامی


......به مناسبت وصال دوباره ی من و دفترم.....


دیگر نروم هرگز در سایه ی مهتابت
دیگر نکشم پا از بیرحمی ی مردابت
میمانم و میخوانم شعری ز طرب خسته
میخوانم و میرقصم با هر چه زند تارت
هر فصل بیاغازی بر پیکر من روید
پاییز که لرزانیم، مویم که زمستانت
یک پرده زنی‌ لبخند، صد غنچه بهارم، بیش
صد داغ ز تب دارم با تابش چشمانت
...
دیگر نروم حتی از آتش یأس تو
یا شعله شوم یکسر یا گل کند ایمانم
از شاخه نچینم باز، آن خوشه ی زرین را،
پیچیده به لبهایم، مشتاق به لبهایت
یا میرسی‌ از تردید، آویز بر این مستی
یا ساغر من ریزد در قاب قدمهایت
حیرت به نفس مانده، با بغض گلو آواز
میخوانم و میرقصم با هر چه زند تارت
...

گمونم ۷۸ یا ۷۹

Monday, November 3

Difficulties with love in transit

استادم میگه اینطور که به نظر میاد، من چلنگ‌های بیشتری می‌خوام برای پروژه م... چند تا پیشنهاد میده!... فکر می‌کنم خودم باید یه فکری کنم برای پیدا کردن یه چلنگ حسابی


*****


کافیه زنگ بزنم فرودگاه تا تکلیف معلوم شه... که می‌شه یه نفر رو توی سالن ترانزیت دید یا نه... اما نمیزنم... تکلیف معلومه: باید رفت به خاطر اونی که خواسته، امید داره هنوز، خیال میکنه که می‌شه... بلیط قطار رو که میگیرم زنگ میزنم...
با اینهمه فکر می‌کنم یه جوری باید بشه! اینقدر احمقانه که نمیشه باشه، که ۲ نفر یه جا باشن و نتونن همدیگرو ببینن... زندان که نیست... لابد یه راهی‌ پیدا می‌کنن برای جبران این حماقت....... خیالات میورزم که نه ی آخر رو که بشنوم حتما گریه می‌کنم... روی نقشه دنبال همه ی توالت‌ها می‌گردم... تجسم می‌کنم طرز نه گفتن کارمنده رو... بهترین حالت اینه که سرد باشه، من هم می‌تونم سرد راهمو بکشم و برم... ولی‌ اگه خشک و خشن بگه، از عصبانیت بغض می‌کنم... اگه هم نرم و مهربونانه بگه، مثل همینی که پشت تلفن سه بار پشت سر هم گفت آیم افرید، باز هم وا میرم
*
توی انعکاس شیشه ها و درها، لباس هام رو عوض و ترکیبهاشون رو امتحان می‌کنم... خم میشم و به عقب تکیه میدم و چند قدمی‌ میام جلو تا ببینم توی کدوم ترکیب جیگرتر میشم!
*
نمیتونم آشپزی کنم... دستمال برمیدارم و میافتم به جون سنگای کف آشپزخونه و هال... میسابم و تمرکز می‌کنم روی لک‌ها تا پاک بشن...
*
پسره می‌‌ایسته و رفقاش رد میشن... بهش که نزدیک میشم با لحن جدی و نگران و صورت کنجکاوی سوالی میپرسه... میپرسم وات؟ دستاش رو میماله به پاهاش و اشاره میکنه به پاهام و میپرسه کلد؟ کلد؟ نیمچه لبخندی میزنم و میگم نو! رد میشم و رد که می‌شه، پیش خودم ادامه ی جوابش رو میدم که مجبورم! میفهمی؟! و ریز میخندم! پسر ترک یا عربی‌ میپیچه توی صورتم که یعنی‌ اگه خوشت میاد، اون که رد شد، ولی‌ من هستم
*
از دختر سیاهی که خم شده بند کفش هاش رو ببنده میپرسم یه کافی‌ نت میشه پیدا کرد توی استیشن؟ میگه نه و راه می‌‌افته باهام که توی خیابون جایی‌ رو پیدا کنیم تا اون هم نیم ساعت قبل از قطارش رو سرگرم شه... آخرین مغازه رو که چک می‌کنیم و دور می‌زنیم، به سرش میزنه بره بار اونور خیابون... باهاش میرم...........
تمام مردهای سیاهی که تو عمرم از دور یا نزدیک دیدم، نگاه غمگینی داشتن... اغلب فرم چشم‌ها هم... اما گاهی‌ فقط نگاه... پسر بیست و پنج شیش ساله ایه... میگه:

- it costs you nothing to be friendly
- right!
- I´m not goiong to ask you anything
- very well
- Because!!... I know you can´t give me what I want.
- yeah, you´re right.
- Because!!... You are too young to give me what I want! So just be friendly...
- .... !!!!!... !!!!....

نگاهی‌ به ساعتم می‌کنم و دختره که میبینه میگه لتز لیو
*
تو بلندگوی قطار به ۴ زبون میگن که قطار امروز توی فرودگاه ایستگاه نداره...فکر می‌کنم با این پیچیدن کارها به هم می‌شه امید داشت که دیدار میسر شود! یک ساعت بعد از کسی‌ که بلیطم رو مهر میزنه میپرسم چی‌ کار باید بکنم؟ میگه مشکل حل شد، از فرودگاه رد میشیم......
پس لابد میسر نمی‌شه!
*
کارمندها یکی‌ در میون میگن اصلا نمیشه یا اینکه اون میتونه بیاد اینجا، اما تو نمیتونی بری اونجا! کارمندهای اون طرف هم همینا رو میگن... به نوبت تقلا می‌کنیم... حواسم به موبایله و به صف آدم‌ها خیره شدم! پسره چمدون به دست میپرسه ببخشید شما فرانسوی هستید؟ میگم نه و چشمم برمیگرده سر جای قبل... میپرسه ایتالیایی؟ با تعجب میگم نه... میگه آخه صورتت شبیهشونه! میگم ایرانی هستم که بره پی کارش! تازه شروع میکنه به خوش و بش! دوزاری من هم بالاخره میافته... میگم منتظر کسی‌ هستم!

- I believe you have a boyfriend!
- he is just over there
- He is so lucky!
لبخند میزنم! گریه کدومه!
*
گریه نکردم... حتی پیش آخرین کارمند... حتی وقتی‌ منتظر قطار روبروی سالن ارایوال نشستم و زل زدم به اونهمه تصویر کشنده ی آدم‌هایی‌ که به هم میرسیدن و بغل میکردن همدیگرو و میبوسیدن و دست دور کمر و شونه ی همدیگه مینداختن و پشت به من میرفتن... فقط اگه پشت تلفن کانال حرفها و لحنها دیرتر عوض یا تموم میشد...
*
مستقیم میرم تو آشپزخونه و ویپینگ میدو رو میذارم که برقصه توی هوا... با این یأس آروم حالا می‌تونم غذای یه هفته رو بپزم...
ویپینگ میدو که هیچ، پیاز‌ها هم چیزی جز حساسیت رو بالا نیاوردن... جز نوشتن... برای همینه که مینویسم

*****

تری سر میز صبحونه میگه: سو یو لایک د دیفیکولتیز ... اشارش به طرز آماده کردن نون و شکلاتمه... فلسفه ش رو توضیح میدم براش... ولی‌ به هر حال راست میگه... دردم اینه که دنیا هم


Tuesday, October 28

و اما شب


خواب‌های جدیدم رو می‌تونم ۳ دسته کنم:
اول اونا که توشون به صورتی‌ واقعی‌ و طی‌ یه پروسه ی منطقی‌، و بدون حجم زیادی از تخیل، یکی‌ یا جماعتی از ملتی‌ رو که میشناسم به کشتن میدم... صبح که بیدار میشم(اگه همون نصف شب بیدار نشده باشم) خبر‌لازم هستم...
دوم اونا که توشون ملت از اول خودشون به صورت اکتیو وارد جنگ میشن و نیازی به داستان ساختن از طرف من بره کشتنشون نیست
سوم، خوابهایی که مقادیر متنابهی از استعاره و تخیل ریخته توشون و کلی‌ اکتیویتر هویت بیوتیفول مایندم هستن تا بشینه تحلیل و تعبیرشون کنه
مثلا دیشب این دختر عموی بیچاره م رو در عنفوان نوعروسی و هیکل درستیش میدیدم که در عرض ۲ روز، ۲ تا پسر بچه به دنیا آورد که اولی‌ با یه دست، انگشت کرد توی چشم دومی‌ و با اون یکی‌ دست زد پس کله ش، طوری که کاسه ی چشم دومی‌ کاملا خالی‌ شد... و البته این همون دختر عمویی یه که اولردی ۲ تا دختر داره و نمونه ی نابی یه از تبدیل باربی به بی‌ یر...


Monday, October 20

weekly report!

-
از خونه ی همدانشگاهیم که میومدم، شوهرش ۳ تا آبجو با طعم‌های مختلف داد بهم! خونه ی خودم که رسیدم، ۲تاشون رو دادم به پسر‌های ساختمون اونور حیاط... حالا پسر چینی‌ یه، طی‌ یک اقدام تلافی جویانه، برام شراب چینی‌ آورده!
-
احساس مسوولیت می‌کردم بنابر تعهداتم به آبجی بزرگه که یه چیزی بپزم... هر چی‌ فکر کردم، دستور کته یادم نیومد... آبکش کردم برنج و نون تست گذاشتم ته قابلمه!! ته دیگی‌ در اومد صادراتی! ترکیب رنگیش در خاطرم درج شد! حدا قل قورمه سبزی با ته دیگ آخر هفته م سر جاشه
-
تحت تأثیر آب و هوا، به طرز نوجوانانه یی هی‌ هر چی‌ میخرم انواع صورتی‌ رو هم توش داره!
-
مهمتر از همه اینکه، من تونستم بدون استفاده از هیچ ابزار یک بار مصرفی، خودم، با همین دست‌های نجیب و زحمتکشم، در زمانی‌ کمتر از یک ساعت (!!)، تمام صورتم رو بند بندازم! تازه رضایت هم داشته باشم از کیفیت کار!
-
... ... ... ... خوب آخر هفته ست دیگه... دلتنگ هم میشیم... ... ... ...

Wednesday, October 15

odor


گاهی‌ داشتن و دیدن چندان فرقی‌ ندارن برات... فرقی‌ نداره باغ داشته باشی‌ یا بری تماشای باغ... حالا منم فعلا خوشم و آروم از تماشای عاشقی ها و زیبایی‌ ها
مستم با عطر همه ی بوسه‌هایی‌ که پخشن توی هوا... مهم نیست کجا نشستن

Tuesday, October 14

RE:


hodude zohr residam daneshgah o ba kasi k gharar bud khunasho ejare konam tamas gereftam...
ye sa@ e baed, man o 4 ta az bache ha raftim didane khune!!! taze in 4 ta gheyr az uni budan k umade bud forudgah donbalam!
saahebkhune taajjob karde bud hesabi!! vali in dar moghayese ba taajjobe man az didane khune ye no o modern o honari o mojahhazesh, hich bud! jatun khalli mishe ye arusi ro ba zarf o zorufe chini ye tuye cabinet ha raah andakht... ye party ro ham ba zarfaye ye bar masrafesh... ye sali ham mishe dar o divar o zarfaro ba mavade shuyandash saabid...
kolli tablo ruye dar o divar hast, kaare khode saahebkhune o rofaghash o mashaahir... ye aghaye mojassame ee ham tuye rahro ruberuye dar, dar kamaale binaamusi lokht (o ...) istade
mogheé bargashtan, tuye mashin sohbat az musighi shod ba yeki az bacheha k chand bari umade Iran... Shajarian ro mishnakht, barash zolf ro gozashtam k namjoo ro ham beshanse
emruz tanha raftam markaze shahr o gom nashodam! kaarhaye sabte naamam hanuz anjaam nashode... haddeaghal ta ye hafte ye dige karte daneshjuyi nadaram... b khanume goftam age madareke man kaamel nashode bud, pas chera man injam!!! baed taze bare avvalin bar nostalgy umad soragham k ouvah... mitunestam ye hafte ye dige ham bemunam tu Iran!
P.S:
حدود ظهر رسیدم دانشگاه و با کسی که قرار بود خونه شو اجاره کنم تماس گرفتم... یه ساعت بعد، من و ۴ تا از بچه‌ها رفتیم دیدن خونه!!‫تازه این ۴ تا غیر از اونی بودن که اومده بود فرودگاه دنبالم! صاحبخونه تعجب کرده بود حسابی!! ولی این در مقایسه با تعجب من از دیدن خونه ی نو و مدرن و هنری و مجهزش، هیچ بود! جاتون خالی میشه یه عروسی رو با ظرف و ظروف چینی توی کابینت ها راه انداخت... یه پارتی رو هم با ظرفای یه بار مصرفش ... یه سالی هم میشه در و دیوار و ظرفارو با مواد شوینده ش سابید...
کلی تابلو روی در و دیوار هست، کار خود صاحبخونه و رفقاش و مشاهیر... یه آقای مجسمه ای هم توی راهرو روبروی در، در کمال بی ناموسی لخت (و ...) ایستاده
‫موقع برگشتن، توی ماشین صحبت از موسیقی شد با یکی از بچه ها که چند باری اومده ایران... شجریان رو میشناخت، براش زلف رو گذاشتم که نامجو رو هم بشناسه
امروز تنها رفتم مرکز شهر و گم نشدم! کارهای ثبت نامم هنوز انجام نشده... حداقل تا یه هفته دیگه کارت دانشجویی ندارم... به خانومه گفتم اگه مدارک من کامل نشده بود، پس چرا من اینجام!!! بعد تازه برای اولین بار نوستالژی اومد سراغم که اووه ... می تونستم یه هفته ی دیگه هم بمونم تو ایران
P.S2:
Thank you
مرسی

Tuesday, September 30

Just like me

!من: عسل تو خیلی خوش‌بغل هستی... تا بغلت می‌کنم لبام می‌ره روی گردنت
!عسل: بغل تو هم خیلی خوبه!‌ دماغت می‌آد توی دهن من

Saturday, September 20

تلخ-4


اینها رو هم بگم و بعد،...

تقصیر من نبود همه‌ی اون کتمان‌های روز قبلش... تو هم اگه دیده بودی که همه‌ی سرپا ایستادنهاش پشت دری که تو بستی، پوکید و ریخت روی زمین و افتاد، بی‌رمق،... اگه می‌دونستی چقدر تقلا کرده که نگذاره بفهمی، حق می‌دادی به من هم که نگذارم بفهمی... اما من خیال نمی‌کردم... محال می‌دونستم... اگه ذره‌ای گمون می‌کردم که ممکنه همون فردا مجبور باشم که خبر بدم، که مجبور بشی که برگردی، که روی هم ریختن یه مشت خاک رو تماشا کنی، کتمان نمی‌کردم... خیال نمی‌کردم اصلا... همونطور که بعد باور نمی‌کردم... بین هشیاری شنیدن گریه‌ها و فراموشی گنگی و کوری خودم تاب می‌خوردم... صدای ضجه‌های تو هم که پیچید توی گوشی، هشیاری برگشت... تسلایی نداشتم جز اینکه اگه راه بیفتی می‌تونی خاکهارو تماشا کنی... وقت تنگ بود... همیشه وقت تنگه و فرصتی برای یک دل سیر نشستن و ناله کردن نیست...
تلوتلوخورون که نزدیک می‌شدی یادته که جهیدم و پیش از همه رسوندم خودمو بهت... که "ضجه نزن"... اینها نامحرمن... محرم می‌دونی یعنی چی؟ هیچ کس محرم شنیدن صدای تیکه تیکه شدن قلبت نیست جز صاحبش... که اگه بود نمی‌گذاشت پاره پاره بشه... محرم کجا بود؟... گفتم "آروم باش، اینها منتظر ایستادن"... که به رسیدن تو گور رو پر کنن و برن... اگه هوس تماشا هم داشته باشن از جنس شهوت تماشای از هم پاشیدن ساختمونهای بلنده... هرچیزی که ببینن یا نبینن، می‌شه نقل خلوتهای خالی و گرسنه‌شون... نامحرم مرهم نداره برای دردهات... هرچی بیشتر ببینه و نزدیک بشه بهت، نمکی‌یه که آماده می‌کنه برای فردای دردهات... بگذار گور رو پرکنن و رو برگردونن و برن...
یادته؟ من همونم...


حالا درست که همه چیز شوخی شده و بی‌اهمیت... درست که خوب یاد گرفتیم ساکت موندن و حریص تماشا گذاشتن دیگرون‌رو... اما من می‌ترسم... که روزی نوبت من بشه... که تلافی بشه سرم... می‌خوام یادت بمونه ... که من طاقت می‌آرم... می‌‌خوام مطمئنم کنی که بیخبرم نمی‌گذاری هیچ وقت... اما ... حتی اگه بیخبرم گذاشتی، اگه دیر رسیدم، اگه حتی نرسیدم، حتی اگه خبر من بودم،... یادت باشه که فقط نامحرما هستن که ایستادن و زل زدن به چشمهات و گوش تیز کردن به شنیدن ضجه‌هات... پس آروم باش... همیشه