Monday, June 19

بادها

هنوز هم می توان صبوری کرد
هنوز هم می توان تنها روی نیمکتی نشست و به باد بی پروا رخصت داد که محرمتر از پیراهن باشد؛ و به پیراهن، که هنوز مرز حرمتها بماند
هنوز هم می توان از تمام صداها و چهره ها، به صدای پرنده ها گوش کرد و به تن برگها چشم دوخت
هنوز هم می توان دغدغه داشت....دغدغه تابستانی که با برگهای خشک قهوه ای روی خیابانهاش شروع می شود
هنوز هم می توان به حرمت زندگی لبخند زد...ایستاد...راه رفت...نفس کشید... و با زنده ها آشتی کرد
هنوز هم درد دوست داشتن سادگی آدمها میان تلخی کامها می دود
هنوز زنده ام
اینهمه خاک گورهای بی سنگ که در خاطرم وزیده و نشسته است آسان می توان پاک کرد اگر سنگی بنشانم بر خیالشان... سخت نمی شوم اما ... سنگ نمی شوم هرگز... مگر باران بی امانی جای سنگ به هم بفشارد این خاکها را... ابر وسیعی که بادها بیاورند اما بادها نپراکنند


هنوز زنده ام
تشنه

...
پ. ن: ... وسليمان دانست اين قضای خداوند است که باران بر مردمان نبارد. پس بازگشت نزد ايشان با سری افکنده و دستانی به زير آويخته که وعده کرده بود جز به مژده ی باران دست از آستين نگرداند و پای به شادی نکوباندو چون به دروازه ی شهر رسيد زنانی ديد لب تشنه با کودکانی خفته به دامان و مردانی پريشان. جمعی به خاک نوميدی نشسته و جمعی دست نياز به آسمان بر داشته. پس دلش از درد مردمان به درد آمد و فزونی غم ايشان تاب نياورد.دست و پای به رقص آورد و خدای را گفت: بر من ببخشای که گفتن تقدير تو در توانم نيست.
مردمان که پنداشتند سليمان به مژده ی باران ميرقصد، از جای برخاستند و از پروردگارشان عذر گناه خواستند و چندان به شکرانه گريستند که خاک خشکيده را جويها روان شد. پس خداوند را عشق مردمان کارساز افتاد و قضای خود به رضای مردمان گرداند. باران باريد و جوی اشک مردمان ،از عشق، بارور شد...


1 comment:

mehraiin said...

ای کاش که جای آرمیدن بودی...یا این ره دور را رسیدن بودی