Sunday, November 16

یاد ایامی


......به مناسبت وصال دوباره ی من و دفترم.....


دیگر نروم هرگز در سایه ی مهتابت
دیگر نکشم پا از بیرحمی ی مردابت
میمانم و میخوانم شعری ز طرب خسته
میخوانم و میرقصم با هر چه زند تارت
هر فصل بیاغازی بر پیکر من روید
پاییز که لرزانیم، مویم که زمستانت
یک پرده زنی‌ لبخند، صد غنچه بهارم، بیش
صد داغ ز تب دارم با تابش چشمانت
...
دیگر نروم حتی از آتش یأس تو
یا شعله شوم یکسر یا گل کند ایمانم
از شاخه نچینم باز، آن خوشه ی زرین را،
پیچیده به لبهایم، مشتاق به لبهایت
یا میرسی‌ از تردید، آویز بر این مستی
یا ساغر من ریزد در قاب قدمهایت
حیرت به نفس مانده، با بغض گلو آواز
میخوانم و میرقصم با هر چه زند تارت
...

گمونم ۷۸ یا ۷۹

2 comments:

maryam said...

ba har che zanad taarat...

sakhtgir said...

shahkare ke dokhtar!