Friday, March 27

Deli2Live - 2

!لیدی لایو
در ادامه ی خودکوبی های اخیرم، بعد از قریب به 6 ماه زندگی صلح آمیز با غرایب خونه م، دیروز از پله های معرف حضورتون سقوط کردم و کم مونده بود قلفتی فرو برم توی در شیشه ای و بعد هم یحتمل با کله توی گلوی یه مبلی... که درست پشت در شیشه ای (و نمی دونم چرا اونجا!) متوقف شدم و لش کوفته ی خودم رو کشیدم توی هال... نزدیک مبل که رسیدم، دیدم هیچ درمانی بر دردم نیست جز فریاد... تصمیم گرفتم رحم کنم به حال خودم و داد بزنم و این تکلیفو با موفقیت نسبی انجام دادم و حال مساعدتری نسبت به کل ماجرا پیدا کردم... امروز در پی سوال یکی از دوستان، مترصد فرصتی هستم که برم دستشویی و با فراغ بال بگردم دنبال رنگ نارنجی بین مجموعه رنگهای پاشیده زیر پوست رون و باسنم... بلکه هم عکسی انداختم ازش و زدم کنار یکی از این تابلوهای هزار رنگ روی دیوار... شاید هم گذاشتم روی دسکتاپ معظم

waiting for Lady-Live's permission for further information on the topic!

P.S:
LIVE2DELI- 1:
لیدی عزیزم سلام
این ها تمام حرف هایی است که می خواستم قبل از رفتنم بهت بزنم. توی خانه یا توی ایستگاه قطار یا توی ترام یا ... ولی شد این جا توی دفترم و خب هیچ چیز توی این دنیا قابل پیش بینی نیست.
برای بعضی آدم ها لازم است که قبلش بروی روی قرآن یا هر چیز مقدس دیگر ولی فکر نمی کنم برای لیدی لازم به این همه تشریفات قبل از اعتراف باشد و فقط به لیدی می گویم که همه این ها از ته دلم است و یک آدم دلی می تواند حرف های دلی را تشخیص بدهد و حتم دارم که لیدی هم دلی است و چه خوب می شود از این به بعد اسمت را بگذارم "لیدی دلی" و بعضی وقت ها هم "دلی" خالی!
لیدی دلی عزیزم!
....
آن موقع که داشتی خودت را به در و دیوار می زدی و آب جوش روی پاهایت خالی می کردی و دستت را به ماکروویو می چسباندی و لیوان های دسته دار را با چایی روی هوا می شکستی و با کمر خودتو از روی صندلی راحتی می کوبیدی کف سرامیک ها و لباس هایت را توی خیابان کثیف می کردی و هندوانه شب عیدت کف اتوبوس قل می خورد و فشارت می رسید به پنج و ساعتت برای اولین بار در عمرش زنگ نمی خورد و ظرف هایت را روی کف آشپزخانه و یا یخچالت ولو می کردی، من داشتم زیر باران بی امان بروکسل دنبال بهانه های ارزان و با کیفیت بالا برای خودم و دوست هایم و لیدی دلی می گشتم و ساختمان های 1600 میلادی حکومت پادشاهی و مجسمه مقدس آن ناحیه را رد می کردم و برگ های خیس تاریخ با قدم های تند من ورق می خورد. آن موقع که تو احتمالا داشتی قرآن و دیوان حافظ سر سفره هفت سین را جا به جا می کردی من توی کلیسای شهر نشسته بودم کنار یک معلم آمریکایی پیر برای شنیدن دعا و اورگان دلی یک دختر ژاپنی و وقتی که تو با آن یکی دستت ناخواسته با آینه سر میز تقه می زدی و آینه دمر می شد روی سی دی ها، خواهر روحانی کلیسا از دادن شیرینی بعد از دعا به من جلوی هزار چشم پرهیز می کرد چون من مسلمان بودم و اگر دستش می رسید حتی از آنجا به بیرون پرتم می کرد. آن موقع که تو داشتی حس های مختلف را مزه مزه می کردی و یا احتمالا با استادت سر پرنده ای که مرده و آن یکی ای که فرار کرده حرف می زدی، دیوید، معلم آمریکایی داشت از دلم درمی آورد و به آدم های تغییرناپذیر کلیسا دری وری می گفت.
خب تیوب خمیردندان تو به نصف رسید توی این دو روز و اول یک قطار در بروسل دچار نقص فنی شد و با تاخیر نیم ساعته یکی دیگر آمد و جایش را گرفت. بعد برای چند دقیقه خواب چشم های من را گرفت و من را چهار ایستگاه بعد از انتورپ رها کرد. بعد در آن ایستگاه یک قطار دیگر کنسل شد و بعد از یک ساعت ایستادن توی بوران بهاری یکی دیگر آمد و جایش را گرفت. بعد من تو را دیدم که مثل همیشه زیبا بودی و خواستنی و مهربان و انگار باد موهایت را آشفته کرده بود. خواستم یک جایی آرام بگیریم و همه این حرف ها را بهت بگویم. اما با تعجب دیدیم که قطار هشت و نیم اوترخت از لیست قطارها غیب شده است و باید برویم آمستردام و باز دیدیم یک قطار آمستردام جلوی ما سبز شده که با تقلا سوارش شدم و تا درها بین من و لیدی دلی فاصله انداختند دیدم که کیف لیدی دلی همچنان روی دوش من باقی مانده است و هدیه ای که برایش گذاشته بودم توی یکی از پلاستیک های توی دستم. بعد فهمیدم که آن قطار ویژه رزرویشن است و من باید 40 یورو بابت سوار شدنش بدهم و هیچ ربطی به بلیط اینترنشنال عادی من ندارد و این در حالی بود که انگار قبلش موقعی که من در قطار بروسل و تو توی ترام شماره 24 بودی به چهار زبان زنده دنیا در موردش حرف زده بودند. بعد هر کاری کردند نتوانستند از کارت بانک من مبلغ را بکشند بیرون و پول کشی هم در کار نبود. بعد فهمیدم که تصادف وحشتناکی در گودای آلمان شده و قطار ناپدید شده اوترخت بی مناسبت با این حادثه نبوده و تمام ورود ها تا اطلاع ثانوی بسته شده است. بعد من و دو دختر مراکشی را در ایستگاهی که سابقه توقف نداشت آن قطار را پیاده کردند و ما رفتیم روسندال. ما هم مسیر بودیم و من دو تا دوست خیلی خوب پیدا کردم که در تمام این مدت کمک من می کردند که بارهای سنگینم را جا به جا کنم. خنده دار است نه؟این همه به در و دیوار کوبیدن ها نمی دانم به خاطر چی بود. برای این که یک پسر مسلمان توی قطار روسندال به هنگلو که در تمام مدت من و مراکشی ها را احتمالا پاییده بوده و حرف هایمان را شنیده بوده، بعد از رفتن آن ها، موقعی که من سرم را با خستگی به شیشه تکیه داده بودم و چشم های گود رفته از خوابم را با تاریکی دوخته بودم، بعد از پرسیدن چند سوال از من خوشش بیاید و ازم تقاضا کند که با هم بیشتر در ارتباط باشیم و شماره تلفنم را بهش بدهم و بعد از من رویم را بکنم آن طرف و قطار نگه دارد در ایستگاه مورد نظر او و او همان طور با نگاه عجیبش بایستد بالای سر تو و همچنان مصر و بعد که با نا امیدی بخواهد از قطار برود بیرون قطار شروع کند به حرکت و او هم
جا بماند و بعد بنشیند جلوی من.
....
حکمت به در و دیوار کوبیدن در زندگی را فقط خدای من و لیدی دلی می داند. قصه این سه روز من و تو هم بدون شک دنباله دارد. نه آب جوش ریختن های تو ربطی به آدم های توی حیاط ات که داشتند یواشکی لیدی دلی و من را می پاییدند دارد نه خرابی و تعویض و تصادف قطار های مختلف اروپا ربطی به سبز شدن یک دیوانه مسلمان عرب سر راه من. مطمئنم که امسال سال کولاک و طوفانی و پر از اتفاقات خوب برای هر دویمان خواهد بود و ایشالا آقای گاو خیلی خوبی برایمان باشد امسال که حتما هم هست!
....
راهی را هم پیشنهاد کن که کیف و هدیه لیدی دلی را بهش بدهم.
شاد باشی لیدی دلی و پر لبخند
دوستت که هنوز اسمی برایش انتخاب نکرده ای

DELI2LIVE - 1:
پای نامه ت ناخودآگاه دنبال دکمه ی ریپلای بودم که باز فهمیدم این نامه فرق داره... با اینکه روی مونیتور می خونمش

آشفته ام... بهانه اگه باده یا تقلا برای خوشی چهار تا آدم مثل خودم، یا دلی که ترک لیوانهارو می بینه و توی دست نگهشون می داره تا بشکنن و بسوزونن... بهانه هر چی که هست، من می خندم که آشفتگی م باز تلخ نشه و له نشم زیر ناشادی مهلکش...
اما برای تو شادم... از توانت و خسته نشدنت... از این تکاپویی که داری برای بیشتر و بهتر بودن... از اینکه می بینم توی کولاک اتفاقها تاب می خوری خوشحالم... دنیا گاهی که می خواد کاری بزرگتر از قد و قواره های عادتش کنه، مثل من دست و پا چلفتی می شه... تعجب نمی کنم بعضی دقیقه ها چه همه چیز به هم تاب می خوره که مزه ی هر لحظه حست رو که چشیدی بتونی بسپریش به گرسنگی ذهنت تا ساعتها نشخوارش کنه... برات خوشحالم و برای خودم هم که جایی قاطی کولاکی شدم که دل یه آدم زنده توی دنیا به پا کرده... شاید اینجا و مونیتور پریشونی بی حواس من هم بهانه ی یکی از سلوکهای خودت بودیم... گاهی سوته دل تشنه ی گفتنه، اما می ترسه از اینکه بخت آروم آروم پخته شدن خامی رو با هزار تا آتیش رنگ به رنگ روزگار بگیره... اگه گنگی کردم، اگه کلافه شدی بس که بی نتیجه گیری و قانون گذاری حرف زدم و مثال های متناقض زدم مدام و رها کردمت بی جمله ای که بچسبونی سر در غربتت، از سر نامحرمی نبود که رسواتر از اینهام... از سر خست نبود، که سوخته نه مالی داره و نه زکاتی...ترسیدم... که تورو با آتیش خودم بسوزونم و نگذارم پای شعله های شاید نرم نرم زندگی خودت بپزی
حالا خوشحالم که می بینم غلط نکردم که دست زندگیت رو خوندم

اسم پیشنهادیم هم دو تاست... یکی همونی که قبلا گقتم
Lady N
دومی هم یه کمی تو مایه های مولتی مدیا و رسانه و ایناست!
Narges-Live
می تونی هم ترکیبشون رو انتخاب کنی:
Lady Live
ولی دیگه خیلی خارجی می شه...
انتخاب آخر با خودت...

کیف که قابلی نداره... یادگاری... هدیه هم بمونه به وقتش که اومدم دیدنت... یا یه وقت دیگه ای که فکر کردی فوری فوتی باید خوشحالم کنی...


3 comments:

Lady live said...

va shyd ham kenare aghaye dam e dar;))

ofogh said...

فکر میکردم فقط منم که هی میخورم اینور اونور و کبود میشم..اما خداییش این سقوط و خوب اومدی

مریم said...

خوشحالم که نوشته های خاتون ام رو ازاینجا می خوانم...

آقای گاو خیلی خوبی برایتان باشد
امسال که حتما هم هست