Sunday, December 21

at the center of nothing


دلم میخواست چیزی بنویسم برای بلندترین شب سال که نه زار باشه و نه دور از واقع... راستش هم حتی اول خواستم از خیالات بنویسم... اما نشد... زبونش رو گم کردم یا خودش رو یا بدوقت روزگارمه، نمی دونم... اما نشد... حرفهایی هست... اما آهنگ نشد، خیال انگیز نشد...... شاید نیست... شاید اینکه همه ی بادها بی بو و بی که چیزی رو پرت و گم کنن رد می شن و می رن، اما رو برنمی گردونی به تماشای یادها و خاطره هایی که انگار اسید پاشیده باشی به صورتشون و وسوسه نمی شی هیچ، یعنی ناممکن شده که گرم بشی با هیچ کدوم... تا هم به خیالی گرم نشی چی هست که بنویسی؟
بلد هم نیستم که حرفهام رو چپه کنم... می مونه زار زدن که ......... بیخیال
....
فقط هوس هندونه کردم... هم وحشی خوردنش رو و هم قاچ شده و مرتب توی ظرف و منتظر مهمون چیده شده ش رو...
هی هی هی...


No comments: