Friday, April 3

آه... هفت سالگی!

*
یک کلاس یا یه مدرسه بودن که هجوم آوردن توی قطار... دختر و پسر به هر رنگ و سایز و سن... کله مو کرده بودم توی مونیتور و صدای موزیک رو بالا برده بودم که با تماشاشون آدم فضولی به نظر نیام! به ایستگاه بروکسل نورث که نزدیک می شدیم غلغله افتاد بینشون...همه پسرها ریخته بودن پشت پنجره های سمت چپ ... از نیم وجبی ها آی و اویی در می اومد که از نصف مردهای ما عمرن درنیاد (از نصف دیگه هم گاهی ممکنه صادر شه)!... دخترها هم می خندیدن و بعضی ها هم مثل من لبخند افاضه می کردن! شانسشون تمام ویترین ها هم پر بود و پشت هر ویترین یکی ژست گرفته بود و با نگاه غمگین که نه، فیلسوفانه ای، به عمق دیوار روبروش نگاه می کرد... مردها توی فاصله ی پنجره و دیوار روبرو آروم قدم می زدن... اونها که توی ویترین ایستاده یا نشسته بودن، انگار به مردی خیالی که توی دیوار، زیر ریل راه آهن ایستاده بود، خیره بودن... پسربچه ها هم از توی قطار، از سر و کول هم بالا می رفتن که حتی یکی شون رو از قلم نندازن و برای هر کدوم صوت مخصوصی در کنن!

**
نوشته ی روی دستبندی رو می خوندم که به دست مردی بود که میله ی مترو رو از بالای دست من گرفته بود...
makepovertyhistory

***
توی ایستگاه های مترو و قطار بروکسل یاد تهران خودمون می افتم... زنهای بچه به بغل نشستن پای دیوار و نگاهشون به ارتفاعی دوخته شده حدود وسط قد جمعیتی که تند از جلوشون می گذره... تا بی اینکه به چشم کسی نگاه کنن، متوجه باشن کی توجه داره بهشون... تا تله پاتی کنن و ترحم بخرن...

****
من اگه فقیر باشم، اگه هیچ انتخابی نداشته باشم، ترجیح می دم جنس باشم تا هیچی... تا گدا... حالا هرقدر هم جنس ضررداری باشم... مشتری خودش باید عاقل باشه... برای من مهم اینه که خواسته بشم، نه اینکه بخوام

*****
دو خط آخر قابل تعمیم است به هر فقری



2 comments:

maryAM said...

nemitoonam tassavor konam ke ghatare brussel yechizi mesle metroye tehran bashe!!jalebe!
man az metro khosham miad,forsate khasi behem mide ke adamaye doro baramo yejoor dg bebinam!chon ehtemalan baraxe to man adame fozoliam!!

SAM said...

منظور من ایستگاه بود.. نه قطارها...
در مورد فضولی هم... ما این پیرهن هارو پاره کردیم دخترم...