Friday, July 14

چرخ و فلک

کلمه که کم می آد و نمی آد، از زیادی حرفهاست... به قول نیم وجبی اعظم: " گاهی فکرهام توی کله م چرخ می خورن و چرخ می خورن، انگار که سوار چرخ و فلک شده باشن... بعد هیچی یادم نمیاد... اونوقت تموم اون فکرام که قبلا می خندیدن انگار دارن گریه می کنن..."
همه می گفتن طرح برگها مسن نشونش می ده... من می گفتم جوونترش هم می کنه!... باورم نمی شد اینهمه سکوت در برابر درد... چطور می تونه یه زن؟؟ ... فقط چند روز در چند سال و بعد دیگه هیچی نداریم که هدیه کنیم... اما به شمردن نمی رسه چیزهایی که از تو... همیشه معامله می کنیم... چیزی که می شه اسمشو دیوونگی گذاشت معامله ی از پیش باخته س... دیوونگی عارضه نیست، ذاتیه... متهم می شی و مبرا... ولی برنمی گردی به نقطه اول... نه، انسان کامپیوتر نیست... هیچوقت هیچ چیز پاک نشد... چقدر میشه بخشید؟ بخشش معامله از پیش باخته نیست... درختهای پرمیوه هم خشک می شن... دیگه هیچ کس از بخشش من قوانین جهان رو کشف نمی کنه و به هبوط کشیده نمی شه ... خشک می شیم... و برای گفتن شب بخیر هم حساب و کتاب، و بعد تردید می کنیم... سکوت مرداب ناگفته هاست... فرار می کنیم... و حتی توی آینه هم نمی بینیم خودمون رو... خشک می شیم و حتی از بارون هم خیس نمی شیم... توقع داریم چطور پوست بندازیم؟... لاف... عجز... خشک شدن شاید تقصیر هیچ کس نیست... اما خشک موندن حتما بی عرضگی خودمونه... همسایه مهربون بود... اما خوب نه... ما خوب بودیم... و سعی کردیم مهربون هم... همیشه یه رود بود توی تصوراتم که از پای درختم می گذشت... و درخت من تنها بود... درخت من هنوز تنهاست... اما دیگه رودی نمی گذره... التماس بارون رو باید کرد؟ یا ریشه دووند توی خاک؟؟؟... مثل عروس برگها رو روی تنش می چید... برگهای طلایی روی پوستش خواب می رفتند... بعد خوابید... خشک بود زمین... مرداب نخواهم ماند... گرداب کسی در من... دریا نگهی در چشم... نیلوفر مردابم ... همخون شکفتنهاست...

4 comments:

mehraiin said...

آخه گلم.... چرا این همه تردید؟
چرا این همه بدبینی... روزگار و آدماش با تو چه کردن؟

SAM said...

همون چیزهایی که با خیلی ها کردن!!!

تردید...ندارم الان گمونم.... بدبینی؟ ... نمی دونم... فکر نمی کنم... چرا؟؟ خوش بینی یعنی رضایت از وضع موجود؟؟؟

mehraiin said...

میدونی چیه؟....همیشه خراشی روی صورت احساست هست....همیشه طوری حرف می زنی که انگار یک زخم کهنه داری که مرهمی هم براش نداری....انگار زیادی می فهمی...همه آدمائی که زیاد می فهمن ...مثل تو یه جورائی کلافه اند...مشکلت ،زیادی فهمیدنه...شایدم نه....کی جزخداوخودت می دونه؟

Anonymous said...

salam khanome emir mohseni.chekar mikonid.baz ham minevisid.amamn az dast shoma ke che khooob mineisi