Thursday, September 28

در جان من

چیزی کمست
گاهی برای من، گاهی برای چراغی که خموش است در دلم
شمعی فروز
گاهی بجای روز، گاهی بجای ستاره‌ها که فرو رفت در شبم
نوری بپاش
آخر شبی از روشنای آبها چکیده‌ام

گاهی که سخت می‌شوی بر استخوان بکوب
گاهی که سنگ می‌شوم از سینه‌ام بجوش
آخر
نرم از عبور آبها چکیده‌ام

چیزی بخوان، نَفَست را بدَم به تار غم
دستی بگیر، قَدَمت را بخوان به ریشه‌ام
من تشنه‌ام

چیزی کمست
چیزی
در جان من کم است




No comments: