Thursday, November 1

هزار و یک روز


تا چشامو باز می‌کنم می پره روی سرم که یالا یالا بقیه‌ی قصه
گیج می‌مونم کمی که کجای قصه بودم؟
یادم می‌آد کم کم... دونه دونه آدمایی که آوردم تو قصه و گذاشتم کنار یادم می‌آن
چشامو صاف می‌دوزم بهش
بلند می‌شم که باقی قصه‌رو ببافم براش

وقت وبی‌وقت هم فکر می‌کنم کجا و چطور تموم کنم قصه‌رو براش

1 comment:

oscillator said...

ببر براش فيلم بذار باهم ببينيد
اين راحت تره!