Friday, February 8

لجبازی


بیزارم از شکستن... بیزارم از تصویر اندامی که فرورفته توی خودش... از هر ضعفی در برابر طبیعت بیزارم... بیزارم از اینکه طبیعتاً ضعفی داشته باشم که کمک کسی براش لازم باشه... بیزارم از اینکه کسی به کمکم نیاز داشته باشه... لذت نمی برم از کمک... بعد از هرکمکی فقط خیالم راحت تره... که لک ضعفی یا نیازی پاک شده از صدایی، نگاهی، صورتی
بیزارم از شکستن... از خرده شیشه بودن سر راه بیزارم... از ترسناک یا ترحم برانگیز بودن... از اینکه جای پنجه ی مصیبت روی تیکه های صورتم باشه... از اینکه با یه نگاه بشه نسبتم داد به یه قصه سوزناک... از اینکه با یه کلمه بشه حواله م کرد به یه راه نجات... از اینکه بخاطر من، تفی به صورت زندگی انداخته بشه... از اینکه شبیه قربانی ها باشم... از اینکه ترسویی ادای شجاعت درآره بخاطرم... از اینکه دلی بلرزه و بترسه از تقدیرم... از اینکه وجدانی بترسه از آهم

برای همینه که به هیچ چیز چنگ نمی ندازم به بهانه ی وفاداری
و لجوجانه بیوفایی می کنم

5 comments:

oscillator said...

والا ما هم از شكستن متنفريم
لذا هميشه كلي فكر مي‌كنيم تا توي موقعيت شكست قرار نگيريم
واسه همين همه اومدن زدن جلو، ما هنوز همون جوري مونديم!

راستي من گير يه خ افتاده بودم، 5 ديقه نكشيد با هم دعوامون شد خفن اگه جدامون نمي كردن الان يك كتك حسابي خورده بودم
توي گير و دار دعوا همش ياد تو و خ مي افتادم

Anonymous said...

خیلی قوی بود، این آگاهی و بیزاری یک انتخاب هم هست، یک روش زیستن، من اگه بودم بجای چنگ ننداختن، با واژه برپای ایستادن توصیفش می کردم

Anonymous said...

ماما آدما حیوونای اجتماعی هستیم و به کمک همدیگه محتاج. تلاش برای فاصله گرفتن از طبیعتمون خسته کنندست

محمود said...

خیلی خوب بود. خیلی خوب.

khatoon said...

ah ...
badam miad az in lajbazi ...
badammiad az inke azab vojdan nazari vase kasani ke zolm kardan ...
hersam migire az in kale shaghi