Wednesday, July 16

تنازع بقا


عسل نشسته توی بغلم و نیم وجبی کنارم و به جوجه هاشون که باغچه رو زیر و رو می کنن نگاه می کنیم
عسل : اَه اَه اَه... زرده اَیی ژله ای کرده رو برگای کاهو
نیم وجبی: ژله ای کرده برای کی؟
عسل: برای مورچه ها
من و نیم وجبی نگاهی به هم می ندازیم و لبخند می زنیم که یعنی بچه عاقل شده ها!
بعد همینطور که داریم فکر همو می خونیم، با هم به یه مسیر عجیب و غریب روی تنه ی درخت نگاه می کنیم...
نیم وجبی : می دونی این چیه؟ من خودم کشف کردم که خونه ی مورچه هاست... یه سوراخ یه جایی ش بود که توش نگاه کردم دیدم مورچه هست...
من : خب چرا باغچه رو ول کردن و اینجا خونه درست کردن؟
نیم وجبی: نمی دونم... شاید چون جوجه ها اونجا می خوردنشون
من: ....
نیم وجبی: می خوای جوجه هامو اینجا نگه دارم این خونه شون رو هم ببینن؟
من: ای نامرد... می خوای این خونه شونم ازشون بگیری و نسلشونو نابود کنی
نیم وجبی: زندگی همینه دیگه!
من (با دهن باز و تعجب و خنده): زندگی همینه؟ یعنی باید جوجه هات بلاخره مورچه ها رو بخورن؟
نیم وجبی (با خنده و لحنی بین مسخره و جدی): آره دیگه... شیر آهو می خوره... آهو کاهو می خوره!

2 comments:

ن said...

عمه هم عمه هاي جديد!

علی جعفری said...

فکرشو بکن
نشستی و داری به مورچه ها فکر می کنی
سرتو که بالا می کنی ... می بینی یکی اون بالا، با همه هیبت و بزرگیش نشسته و زل زده به تو ...
چه دنیاییه ها ...
شیر آهو میخوره ... آهو کاهو میخوره ... !
.
http://www.fromheretoeternity.blogfa.com/