Sunday, May 10

نرفتم کنار رودخانه تایمز... نشستم و گریه کردم

لابد لال می شم که می تونم این همه حرف نزنم
این همه که نه... حرفی ندارم... حرف اما باید برای همین وقت ها باشه... یادمه هنوز من ِ قدیم نمی تونست این وقت ها ساکت بمونه... جایی خط می نداخت... خوش... نرم... با گلویی شجاع یا با انگشتایی بیقرار و مراقب... حالا اما... ناخنم اگه خطی بندازه قبل از جمع کردن انگشتام، صدای خرچ کوتاهی درمیره... لابد لال می شم که نه از داغی لب باز می کنم که دیدن خم غم تن تنهامونده ی تو از پشت شیشه ها می گذاره روی سینه م، نه به شوق هوسی که می ریزه به تنم از تمنای نگاهی... لابد سنگ می شم که آهنگ نمی شم
وحشی تر می شم و بدوی تر روز به روز که جای حرف، صدا مونده برام... صدای نعره، ناله، خنده، آه، سرفه ای که بغضی رو تکون می ده و می شکنه... برگشتم به قبل تمدن که نثرم شده نگاه... پلک هام شدن خط ِ بازی فونت ها و انحنای حرفها و خیسی چشمهام، آندرلاین و بولد و ایتالیک
از بازی پرت افتاده م... قاعده ها شسته شدن و رُفته... انگار هیچ وقت هیچ چیز نبوده... یادم رفته و نمیاد که تاس هارو می ریختیم که مهره ها رو کجا ببریم؟ با کی؟ زودتر از کی؟ هم بازی نمی تونم داشته باشم دیگه... مهره هام رو اینور و اونور جاگذاشته م و رد می شم و فقط تاس هام رو از روی زمین جمع می کنم وقتی هیشکی نمی دونه جفت شیشی که ریخته بین پاهامون برای چیه... حالا هی تاس هم بریزیم... عین خنگ ها... حالا هی بشنوم خوش شانس... من نمی فهمم این بازی ابلهانه ی با عددها چه دردی ازم دوا می کنه... من فقط نگران لال شدنم هستم... اون هم فقط برای وقتی که چشمهای تو خیستر از اونه و شونه هات دورتر از اون، که بفهمی من هستم... که لازم باشه بشنوی ازم که "من هستم" آبجی...

5 comments:

Lady Live said...

Dard e in dafe chegalish kheili bala bud. Lady jamaato az 10 farsakhi kham mikoneh vay be hale gentleman jamaat.
Hich vaqt nafahmidam gentleman jamaat chera az chegalie bala fararie, chegalie dard, eshgh, negah va lali!
Kash aqlet inghadr nemiresid ke bekhai gir bedi be bazi o bazigari o bord o bakht, age mohreh ha o adad ha o noghte haye payani inghadr bi falsafe ya dardnak shode an, chera tas hato raha nemikoni ke kollan az bazi biaei biroon?

FASAANEH said...

حرفهایی هست برای گفتن
و حرفهایی برای نگفتن
.
.
به زودی بازی خودت رو طراحی می کنی.

ن said...

پس هنوز زنده اي

بابا تو چقدر از دست اين شيشهه ناله مي‌كني
من اگه جاي تو بودم ميزدم ميشكستمش ميرفتم اون ورش بغلش مي كردم قال قضيه رو مي‌كندم

SAM said...

-اگه عقلم می رسید که بازی نمی کردم

- من توی گفتن همونها که واسه گفتن هستن، مونده م
- پسرم تو نمی دونی قصه چیه... برو ماژیکاتو تیز کن

maryAM said...

age nadoone ke to hasti,be nazaram har 6 ta havaasesho ba ham az dast dade...vase inke zende tar az ooni hasti ke lazem be yadavari be in donya bashe...