Thursday, April 13

دیر

....
و غرورم حالا
و غرورم حالا
به چنان غیرتی این جان را به نَفَس داشته است
که نه دیگر رخشش
نه تن شاعر زیبآهنگت
نه جنونی که حضورت به شعورم انداخت
لرزشی ساده بر آواز خیالم نشوند


دیر ِ من
لحظه به بار آمده بود

6 comments:

دایی ناصور said...

به بچگانه ترین شکل ممکن مجبور فقط بگم "خیلی دلچسب بود" ...! راستی تو چرا اینقدر قشنگ مینویسی؟

SAM said...

من باید خجالت بکشم که کشیدم.... بعد تعارف کنم که نه بابا، قشنگ کدومه!! فقط دلچسبن!!!!! بعد بگم کار "مرکبی به خون دل آغشته" بوده و بعد بگم که خیلی وقته چیز دلچسبی ننوشتم

SAM said...

و بعد بپرسم: - "دلچسب" (قشنگ) یعنی چه؟
و خودم جواب بدم: -"دل چسب" (قشنگ) یعنی "چسب ِ دل" (تعبیر عاشقانه اشیا)...

دایی ناصور said...

دلچسب یعنی با تمام آه هایش آه بکشی و با تمام لبخند هایش لبخند بزنی. قشنگ یعنی جریان کلمات آنقدر موزون که مانند یک موسیقی قدیمی بدون اینکه شنیده باشی اش، تمام آهنگ هایی که به گوشت میرسد را میشناسی... نه خجالت و نه تعارف. آواز عاشقی هم سر ندادیم. بعضی چیزها را بهتر است بدون معنی فقط زمزمه کنیم

SAM said...

هم خجالت و هم تعارف، و هم معنی طلبیدن، همه رفتارهای عادی انسانی هستن... چرا سعی نکنیم چیزهایی رو که تجربه می کنیم بفهمیم؟ بهتر بفهمیم؟

دایی ناصور said...

چرا خجالت؟ معنی طلبیدن به معنی به زبان آوردن تمام چیزهایی که داری تجربه میکنی را منظور داشتم. گاهی داستانسرایی های طولانی تر در در صفحات سفید ننوشته و سکوت های عمیق تر بهتر و دقیق تر است...