Saturday, August 23

تلخ-2


گفتی نخند دختر... نمی تونستم...(...)... نقشه هات بر آب بود اگه می خندیدم... گفتی به چیزی فکر کن که بغض کنی... ....... هیچ چیز نبود... (...)... باز خندیدم... گفتی به مرگ فکر کن!... چاره کرد... خنده یادم رفت... اونقدر که حتی وقتی خندیدی به ترس و نگرانی هاشون، باز هم یادم نیومد

از یاد تو اما مرگ نبود که خنده رو شست و برد... مرگ بعد از فراموش کردن خندیدن بود
بشمرم؟ سالهایی رو که یادی از شیرینی خنده هات ندارن....... می تونم حتی بشمرم سالهایی رو که دیگه زهر تلخ هاشون رو هم نچشیدم
حالا حتی گاهی اگه ببینم که می خندی، فقط سرم و بعد گلوم تیر می کشن
حالا به تو که فکر می کنم، غیظ چشمهات رو می بینم و فشار مشتی که صدات رو له می کنه و خرده هاش رو شبیه بعضی کلمات می ریزه بیرون... غلظت خونی رو احساس می کنم که رگهای پشت پوست صورتت رو منفجر می کنه... به رگهایی فکر می کنم که نباید بترکند
گاهی حتی فکر می کنم کاش هیچ کدوم از اونهمه سال هیچ وقت من و تو اونقدر بلند با هم نخندیده بودیم



1 comment:

ن said...

ببخشيد مزاحم شدم
جناب سفير الان اونجاست؟ يه كار كوچيك باهاشون دارم