Monday, January 28

-not now. - then when?


مسیرو گفتم و سوار شدم... تو همون یه نگاه به نظرم شبیه اوکتاویو*ی عشق سگی اومده بود... از آینه ولی فقط چشمها و نگاهش معلوم بود... طرز نشستنش پشت رل هم عین سانتیاگوی بَبِل بود... اندامش هم به همون اندازه‌ی آنخل بد اِجوکیشن متوسط و دخترونه بود... هیچ ممکن بود فکر بازیگری به سرش زده باشه با اون تیپ شلخته و دستای روغنی سیاهش روی رل؟

پیاده شدم برای پیاده شدن بغلدستی، و مسافر جلویی هم پیاده شد... در رو بستم و رفتم جلو... حالا بدتر هم شده بود... زاویه هم خراب شده بود برای آنالیزش! نگاههاش رو هم باید به رو نمی‌آوردم... بلاخره موقع دادن کرایه و پرسیدن ادامه مسیر نگاهی انداختم به صورتش...
سرخوش بود... لاغرتر... رنگش خیلی پریده‌تر... چشمهاش کشیده‌تر و سربه‌هواتر... و صداش شبیه ناصر** خط قرمز

خوب بود و دلنشین برای یه بازیگر جوون شاد بودن... اما چیزی کم داشت برای مشهور شدن... شاید فقط کمی هوش برای متناقض بودن... برای ریختن غمی توی اون‌همه شادی... جدیتی توی اون سربه هوایی



:اوکتاویو برام گره خورده به این ترانه‌ی لایف سیور




Gael Garcia Bernal :*
شهرام حقیقت دوست :**


5 comments:

oscillator said...

اي بابا يادم باشه بعد از ظهرا كه ميرم مسافركشي مواظب باشم سوارت نكنم

يه موقع ديد پست نوشتي
داد مي‌زد دارقوز آباد يه نفر! منو با زور از دست راننده جلوي كشيد و كركر تا ماشين خودش آورد! به نظرم شبيه فردين بود توي فيلم كوچه مردها ... از تو آينه فقط يه چيز سياه معلوم بود! ... طرز نشستنش تو ماشين منو ياد سيا ساكتي تو تلوزيون مينداخت ... همون اندازه چندش آور و مردونه بود
.
.
.
يارو چيزي نگفت هي نگاش مي كردي؟

SAM said...

باریکلا... این قسمتهایی از اعترافات یک قربانی خفاش عصر بود؟ چه خوب نوشته

و اما درمورد سوال:
1-یارو چیزی نگفت...
اینکه یارو چیزی گفت یا نگفت دیتیل غیرمرتبط با اصل منظور نویسنده ست... یادم هم نیست.. گفت یا نگفت؟

2- هی نگاش می کردی
کی گفته هی نگاش می کردم؟ روی هم سه تا نگاه کوتاه انداختم بهش... دو تاش به ضرورت گفتن مسیر و حساب و کتاب کرایه... یکی هم کاملا غیرمحسوس و عبوری که تشخیص دادم توی آینه فقط ... وطرز نشستن .. و اندام...

3- چیزی نگفت هی نگاش می کردی؟
اگرم چیزی گفته باشه قطعا بخاطر نگاه کردن من نبوده! از توضیحات بیشتر معذورم

نرگس said...

تاكسي با طعم تلخ و گس قهوه فرانسوي! پنداري مي شه اونجام سرو بشه ... فقط تو زمستوناي زندگي آدم مي چسبه و بس!

G. said...

دختر, چشاتو درویش کن

SAM said...

اگه چشام درویش نبود که زاویه و فرصت نمی خواست! نیت مهمه! وگرنه چشو که نمی شه کور کرد!