Sunday, May 18

small is where we live


از شیمی بیزار بودم... بره همین وقتی مراقب از اتاق بیرون رفت و دختر تازه وارد بلند شد و از روی برگه ی من خونه های جواب رو پر کرد هرهر بهش خندیدم... بعد هم که خبر دادن هردومون با هم رتبه ی اول مسابقات شدیم، تا توی راه پله همدیگه رو دیدیم، باز هم هرهر خندیدیم...

شیش هفت سال بعد، بهم پیشنهاد شد با خانم ترک همکاری کنم... اتاقش اندازه ی دو تا میز بود که فقط یه میز داشت. در ِ اتاق بسته بود و اون تنها توش کار می کرد... طبیعتاً بیخیال شدم!

توی یه کار دوسه ماهه، همکاری داشتم که شوهرش اسم ترکی قشنگی داشت... بعدها، یه روز، یه جایی حدود ساختمون محل کار خانم ترک (که حالا ساختمون محل کار من هم بود) دیدمش و فهمیدم شوهرش برادر خانم ترکه!

بلاخره یه کار نسبتا مشترک با خانم ترک انجام دادم و با همکار هم اتاقی ش آشنا شدم که اسمشو بذاریم خانم بعدآشنا!
کم کم برخوردهام با خانم بعدآشنا بیشتر شد... دورادور داشتم همکارشون می شدم! بلاخره توی یه مرکز کار می کردیم!
امروز از در اومد که مثل اینکه ما یه دوست مشترک داریم! و همانا دختر تازه وارد همرتبه در مسابقات شیمی دوست مشترک ما بود!

سلام گلپر! اینکه هنوز زنگ نزدم برای اینه که نمی تونم یه مکالمه رو شروع کنم! یه بار دیگه زنگ بزن خب! می تونم ادامه بدم!

3 comments:

alireza said...

معنی این حرفت که از شیمی بیزار بودی و تو مسابقات اول شدی این است که خرخون بودی

SAM said...

اوه! یعنی من این راز بزرگ زندگیم رو لو دادم که خرخون هستم؟

نه بدبختانه! اون مسابقه کمترین شباهتی به چیزهایی که خونده بودیم نداشت! بااینحال هنوز هم جز هرهر چیزی برای توضیح در مورد دلیل اول شدنم ندارم و البته نادم نیستم! شاید اگه باز هم اون امتحان برگزار بشه باز هم اول بشم!!!!
:D

ن said...

اين تركا عجب موجوداتي هستن!