نیموجبی اعظم باسواد: قصهی موش آهنخوار رو شنیدی؟
من: نه؟ چیه؟
خیلی باحاله... میخوام بنویسمش-
آها! قصه مال خودته؟-
نه! میخوام از روی کتابش بنویسم-
چرااااا؟؟؟؟؟-
خب آخه کتابشو از کتابخونه گرفتم... باید پسش بدم-
:!در همین راستا من هم این شعرارو می نویسم
***
صخره
دردیست که زمین میزاید
تا به آب های شور دریا
مرهمش گذارد
صخره دردیست بزرگ
که از خشمی فروخورده میروید
از این روست
که چشمان ِ صخرهای دارم
***
پابرهنه تا کجا دویدهای
که این همه
گل شکفته است
***
کشتیهای عاشق
سوت میکشند
مردان عاشق
آه.
طعمشان یکیست
***
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره
گم میشوم
بانو و آخرین کولی سایهفروش- کیکاووس یاکیده




