Tuesday, November 7

مکان


برای هر آدمی، مکان یا مکانهایی هست
که بارها روحش اونجا در هم شکسته... و هر بار با هر شکست، استحاله ای توی وجودش رخ داده... هر بار با هر شکست، تکه هایی، ذراتی از وجودش مثل تراشه های چوبی یا غبار سنگی که تراش می دن، اونجا توی فضا معلق شده... اثری قویتر از بقای امواج مکانیکی صدا... خیلی ملموستر و مادیتر از تصور، تصویر، خاطره، خیال... تراشه هایی از روحش...
این مکانها، بسته به استحاله، یا مقدس می شن و یا منحوس... یا پناه می بریم به اونجا یا فرار می کنیم ازش...

نه، هیچ مسخره نیست که برای پدرم، یکی از این مکانها، توالت شد... جایی که هربار تن خسته فرسوده ش رو حایل یکی از بچه هاش کرد... تارهای غرورش با هر ارتعاش حنجره ش برای صدا زدنی، لرزید و خراشید... فروغ چشمهاش با شرم هر نگاه واجبی، تاریک شد و گمش کرد... گم... گیج... عرق کرده... آوار...
هنوز هم ذراتی از آوار روح پدرم اونجا، توی فضا معلقه... و می شینه روی شونه های روح... و سنگینی می کنه... غمش
همونطور که حوالی صندلی گوشه آشپزخونه، مادرم ...
شاید همونطور که روی این مستطیل رو به جنوب غربی، گوشه این اتاق... من


اینکه چرا امشب؟... نمیدونم من هم

1 comment:

دایی ناصور said...

هر آینه می آید خاطره ای رنگین و بی تاب
در گوشه ای تاریک و بی مهتاب
نمی دانم که را باید در این کوی خلوت
صدا کرد و شکایت برد ...؟